کلاغ راست مغز

کلاغ را بخاطر بسپار کبوتر مردنیست


کلاغ شخص سوم

یه آسیابان

یه پادشه

یه کشور

یه زمان

سرما

گرسنگی

شب

ترس

پناه

پناه اوردن

آندو تنها

طمعکاری

جواهر

افکار شیطانی

اطمینان !!!

پناه !!!؟؟؟

قتل

انتقال مالکیت

آن دو تنها !!!

آسیابان بوود

پادشه نبود

خفته برای همیشه .............

اگه آن دو تنها بودند

اگه نفس کار

 قتل برای دزدیه

راوی داستان کی بوده؟

قاتل ؟

مقتول؟

بعیده

دردسر آوره

داستانها درستند ؟

تاریخ داستانه ؟

آیا داستان واقعا همین بوده ؟

انسان موجودی است داستان ساز

همه نقاط خالی را میتوان از داستان پر کرد ؟

به جک و ساقه لوبیا فکر می کنم

جک دزدی نکرد  از غول ؟

دزدی

دزدی از آدم بده داستان

داستان محبوب همه بچه ها

به جام شوکران فکر می کنم

و فیلسوفی که

بعده یه عالمه سخنرانی

خود و زندانبان زهر دهنده

تنها

آندو

به استقبال مر گ می رود

راوی داستان ؟

قاتل؟با حفظ و اشاعه نظرات مقتول ؟

گیر داده بودم اساسی

استاد یه اقای روحانی

گفتم اینقدر شوکران شوکران نکن

با فرض صحت داستان

فرض فقط

داستانت لنگ میزنه

گفت چرا

گفتم اگه با زهر می کشتنش

و بهش میگفتن ولی طوری صحنه رو اماده می کنیم

که اقای سقراط

همه فکر کنن تو تصادف با کالسکه مرحوم شدی

بعید بود جام زهر بکشه  بالا!

مردم که ایثار ایشونو نمی فهمیدن !!!

خوب مهمه که مردم بفهمن

اصلا برا دانستن اونا شاید اینکارو کرده !

بگذریم

یه جای کار می لنگه

گیج می زنم

اینقدر گیج

که می خوام

راجع به پسر نوح هم فکر کنم

راجع به اقدام به قربانی حضرت ابراهیم هم فکر کنم

راجع به هابیل

قابیل

اخه کی اونجا بوده که گفتن کلاغ دفن کردن رو بهش یادداد!

راجع به خیلی داستانها

 باید

راست مغری

فکر کنم

از قبلی ها شروع می کنم تا برسم به متاخرین

از بدیهیات داره حالم بهم می خوره

بدیهیات!!!!!!!!!!

هر داستانی قابل نوشتن مجدد هست

نیست ؟؟؟

۱۳۸٧/٧/٢٤ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

کلاغ مرثیه

---------------------------------------------

چقدر طولانی است

این روز

چقدر !؟

واژه هایم خیس  و مرطوب


و آسمانی که امشب میل بارش دارد

 
و  باران


مهمان  پنجره ی احساسم


و نوازشی برای چشمانم 


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

وای ...............

 

 

کاری وجود دارد

که

جز تو

کسی نمی توانست  انجام دهد

کسی نمی تواند انجام دهد

 

فضایی وجود دارد

که

 جز تو

کسی نمی توانست پر کند

کسی نمی تواند پر کند

 

همیشه زمانی از راه می رسد

که انتظارش را نداری

 

سیاه

سیاهی

سرد

سرد سرد

صورتش را بین دستانم می گیرم

دهانی باز

چشمانی نیمه باز

احتمالا

منتظر

انتظار چه؟

 نمی دانم

خیلی از نقطه چین های سوال را

هرگز درک نخواهیم کرد

هرگز پر نخواهیم کرد.

 

 انقباضی سخت

ماهیچه ها

جسم

چقدر سرد

 

برای اخرین بار

موهای سیاهش را

دست می کشم

وه چه سرد

موها هم اینقدر سرد ؟

نوازش دستانم

بدرقه

آخرین دیدار

 

ایمان می اورم به آغاز فصل سرد

می نگرم او را

دیوار خاطرات مرا به بالا می کشاند

سرک می کشم

و از ورای

این خاطرات

دستانم را داخل

حلقه های متداخل

خاطرات

به سیلان

در می اورم

و.......................

 

سیاه

سیاهی

سیاهپوشان

سووشون

و چشمهای بارانی

لب های خشک

 برهوت کویر

ناله هایی از روی استیصال

 

دست می کشم به پوست شب

و خاطرات را از روی درخت  زندگی بر می چینم

یکی یکی

آنجا هستم

آنجا هستی

آرمیده

ساکن

و علت مرگ:    مردن

 

کاشکی

کاشکی

حقیقت در خواب بود

و

خواب ها

قابل بیداری

 وای

انگار هیچ گاه نبوده ای

 

سرد

سردی مرگ را حس می کنم

کاش خواب بودم

کاش همه چیز خواب باشد

گنگ خواب دیده

 

 تو

همیشه مرا می خواندی

کسی بود که می توانست مرا بخواند

دل نوشته هایم

را

از حسن اتفاق

دیده بودی

و راز دار

 

بی خدا حافظی

رفتی ؟

بی معرفتی بخدا

نه

نه

بودی

الان که دیگر نیستی

الان بخشی از رنگین کمان خاطرات هستی

شدی

 

در کوچه های بن بست خاطرات  

 ترا

بیاد خواهم آورد

تو به فکرعطر بنفشه هستی

و او نیز بتو

و من نیز بشما

 

دوستت خواهم داشت

همیشه

همیشه

همیشه

 

نام :محمد رضا

نام خانوادگی :نادری

دیدنت:17/05/1357

ندیدنت :0۳/07/1387

نسبت با من :

خیلی چیزها

دوست

رفیق

باجناق

یه آدم

----------------------

مراسم ختم

روز   یکشنبه ۸۷۰۷۰۷          ساعت  ۱۵.۳۰          مسجد  سجاد              

کرج :  میدان شاه عباسی                                  

 

--------------------- 

بعد مدتها نبودنم

 چه آغاز شوم

توصیف ناپذیری

شما را از بی خبری

از من آگاه می سازد

شرمنده

شرمنده

شرمنده

۱۳۸٧/٧/٧ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

کلاغ مرثیه

-------------------------------------------

چقدر طولانی است

این روز

چقدر !

کاری وجود دارد

که

جز تو

کسی نمی توانست  انجام دهد

کسی نمی تواند انجام دهد

 

فضایی وجود دارد

که

 جز تو

کسی نمی توانست پر کند

کسی نمی تواند پر کند

 

همیشه زمانی از راه می رسد

که انتظارش را نداری

 

سیاه

سیاهی

سرد

سرد سرد

صورتش را بین دستانم می گیرم

دهانی باز

چشمانی نیمه باز

احتمالا

منتظر

انتظار چه نمی دانم

 

انقباضی سخت

ماهیچه ها

جسم

چقدر سرد

 

برای اخرین بار

موهای سیاهش را

دست می کشم

وه چه سرد

موها هم اینقدر سرد ؟

نوازش دستانم

بدرقه

آخرین دیدار

دستانی سرد

 

ایمان می اورم به آغاز فصل سرد

می نگرم او را

دیوار خاطرات مرا به بالا می کشاند

سرک می کشم

و از ورای

این خاطرات

دستانم را داخل

حلقه های متداخل

خاطرات

به سیالان

در می اورم

 

سیاه

سیاهی

سیاهپوشان

سووشون

و چشمهای بارانی

لب های خشک

مثل برهوت کویر

 

دست می کشم به پوست شب

و خاطرات را از روی درخت می چینم

آنجا هستم

آنجا هستی

آرمیده

ساکن

و علت مرگ:مردن

 

کاشکی

کاشکی

حقیقت در خواب بود

و

خواب ها

قابل بیداری

 

انگار هیچ گاه نبوده ای

سرد

کاش خواب بودم

گنگ خواب دیده

کاشکی تو بودی

 

تو

همیشه مرا می خواندی

کسی بود که می توانست مرا بخواند

دل نوشته هایم

را

از حسن اتفاق

دیده بودی

و راز دار

 

بی خدا حافظی

رفتی ؟

بی معرفتی بخدا

نه

نه

بودی

الان که دیگر نیستی

الان بخشی از حلقه های خاطرات هستی

شدی

 

در کوچه های بن بست زندگی ترا

بیاد خواهم آورد

تو به فکرعطر بنفشه هستی

و او نیز

و من نیز

 

دوستت خواهم داشت

همیشه

همیشه

همیشه

 

 

نام :محمد رضا

نام خانوادگی :نادری

دیدنت:17/05/1357

ندیدنت :02/07/1387

نسبت با من :

خیلی چیزها

دوست

رفیق

باجناق

یه آدم

----------------------

مراسم ختم

روز     ساعت       مسجد          

کرج :                                    

 

 

بعد مدتها نبودنم

 چه آغاز

توصیف ناپذیری

شما را از بی خبری

من آگاه می سازد

شرمنده

شرمنده

شرمنده

 

۱۳۸٧/٧/٤ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

5-کلاغ سناریو

-------------------------------------------

 

دستانی 

آشنا  مرا

از جایی سرد و تاریک به بیرون میکشند

درونم تهی است

مایعی لزج

درونم را می کاود

گرما

گرمای پیرامون

داغ میشوم

خاطراتم تازه میشوند

بارانی از مایعات زرد و سفید

و

بوی قارچ های تازه صبحگاهی

حجم خالی بدنم پر میشود

داغ میشوم

داغ میشوم

داغی بدنم به دستهایم سرایت کرده

طعم های مختلف و بوهای متفاوت

ذهنم را می سازد

شوری

تندی

جزیره های سرگردانی

حجم های سفید و زرد

از اسمان

به سویم سرازیر

زبانم مزه مزه میکند

خاطرات آشنا

فشارم بالا رقته

گوی های قرمز متلاشی شده

چرخ زنان بسویم میایند

و باز گرما

گرما

عطش لبهای گرمازده

و

مایعی سفید همچون شیر

بررویم میریزد

بخار

بخارهای رنگی

دیگر نمی توانم

تحمل بس است

میخواهم اعتراض کنم

سر و صدایم را بلند می کنم

تا همه بشنوند

این چه روزنوشته ایست برایم

می اید

انکه دلم را داغ زده است

گویا شنیدند

دستانی مرا جابجا می کنند

گرما کم میشود

کم میشود

این سرنوشت محتوم

و حجم درونم خالی میشود

ذهنم خالی تر

خالی انگار که هیچ

                وقت

                      نبودند

دوشی از آب

پایان رنج و محنت

فضایی  تاریک و سرد

 ماوای همیشگی من

میشود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

----------------------------

یک روز از زندگی یک ماهیتابه

از املت چینی لذت ببرید

۱۳۸٧/٦/٢۳ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

4-کلاغ نذر

--------------------------------------------

یه دل هوایی

یه بلیط راه

دو خط موازی بهم می رسند ؟

دلشوره برداشتن همه چیز

آب تنگ ماهی ها رو کاش عوض کرده بودم .

صدا حرکت

نیم روز فاصله

از یک تا ۷۲۰ دقیقه

سهم من از خودم و تنهایی

به ریلها مینگرم که من را می بینند و فراموش می کنند .

چند نفر را فراموش کرده اند ؟

کجا میری؟

پپش کی میری ؟

مگه کسی منتطرت هست !؟

چه میدونم میرم دیگه

از کجا بدونم من آخه .

میرم میرم

به این امید

یکی منتظرم باشه

منرلگاه اول

امام رضا

 این چه وضعیه ؟

هر دفعه که میام غریب تره

چقدر مدرنیته ؟

چقدر هتل سوییت فروشگاه !؟؟

اسفالت

 حجم

بتون

اه اه

سرد بی احساس بتون که خیس شه بو نداره

لیوان یه بار مصرف تا دلت بخواد

تمیزی اینقدر که چشاتو کور میکنه

بعد دیگه چشات اهلی میشه

اونی که میخای دیگه نمی بینی

نه اینطوری وقتی حرم رو میبینی دیگه

موهای تنت دیگه سیخ نمی شه

دلت نمیشکنه حتی وقتی میخای زور بزنی

چشمای بارونی کجایید؟

دلت دیگه لت و پار نمیشه که ! 

نگاه ها مهربون نیست

میدونی گاهی فکر میکنم

توی این هوایی که مارو زنده ! نگه داشته

یه چیزی اضافه شده که یه صبح همه

عوض شدن و نمیدونن عوض شدن

از عادت بدم میاد

حتی اگه نماز باشه

حتی اگه آب دادن به باغچه باشه

حتی اگه مسیر برگشت به خونه باشه

حتی اگه غر زدن این باشه که از عادت بدم میاد

اهای  چند بار تو ماه گذشته ظریح او لباتو نوازش کرده

آره تورو میگم که با اون اندازه یه ,هوس دیدن, فاصله داری!

 مشدی اینه رسمش ؟

تو مسیر بیشتر باهام بود تا پیشش

چه کیفی داره وقتی همه هجوم میارن

تو ایستگاههای ۲۰ دقیقه ای

نماز صبحو بخونن

هر دفعه که میام غریب تره

دلم برا غریب بودنت دلتنگ میشه

دلم برا غریب بودنت دلتنگ میشه

دلم  .................................

                                                                      قطار ۳۳۱

                                                                      نیشابور 

یادداشت:

یه تی شرت یه سویی شرت یه شلوار لی دادم خشکشویی موقع اومدن بسته بود

و اومدم

بدرک

جدیدا میخوام این کلمه رو تو زندگیم جاری کنم

بدرک

۱۳۸٧/٦/۱۸ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

3-کلاغ داستانک

----------------------------------------

دانشگاه

ترم ۵

امتحان ریاضیات پیشرفته

حسن جعفری

سلام

چته چرا اینقدر داغونی؟

دیشب خانمم وضع حمل کرده

هیجی این چند روزه نخوندم

چشای خیس

دپرس

داغون

خوب من برگه امتحانی رو بعد نوشتن باهات عوض می کنم

برات می نویسم !

جلسه

ناظر

اقا

شما جاتو عوض کن

شما اقای جعفری

با شما هستم !

شانس

مرده شور

زمان نامناسب

مکان نامناسب

گندت بزنه

خصوصیت همه بدبختی ها

امتحان پایان

گریه

گریه

من افتادم مشروط میشم!

 

صحبت می کنم با استاد

سلام اقای ......

دوستم اقای ......

باشه ببینم چکار میتونم براش انجام بدم !

چندی بعد

تابلو اعلانات

نمره ۴

چه استاد ماه و بامعرفتی

تعطیلات دانشگاه

سر بزنم دانشگاه چه خبره

تابلو اعلانات

اگهی ترحیم

حسن جعفری

چشای خیس

خنده معنی دار رو لبام

چشای خیس خوب طبیعیه

خنده ؟؟؟

دیوونه دیوونه

نه عاقلم

اون رفت من خودمو پیدا کردم

اگه میدونست موقع رفتن به سر کارش

تو بانک کشاورزی جاده شهریار

کامیون

پیکانشو مچاله می کنه

و دختر کوچولوشو یتیم خواهند دید

خودشم خنده اش می گرفت

تو مقابله مرگ و زندگی

دانشگاه و کنکور و ..........

چیزای مسخره ای هستن

خیلی هم مسخره

میدونی

گاهی

ارزو میاد سراغم

کاشکی

میشد

یکماه از عمرمو میدادم

نصف روز با پدرم که از دنیایی دیگر اومده بود مهمانی پیشم

با هم بودیم

میرفتیم صفا

محله های قدیمی

چطوری عاشق مادرم شد

کودکیم چگونه بوده و ................

یه اسپرسو داغ با کیک

که میدونم تو زندگیش نخورده بوود

و هزاران خاطره

خاطره

راستی بابا حاضره چه کاری رو  انجام بده بیاد مهمونی ؟؟؟

اینو نوشتم تو یادت باشه که حسرت خیلی چیزها رو نخوری

هر چیزی ارزش اشکاتو نداره

زندگی کن

زندگی کن

شاد و صبور

---------------------------

هر کدام میتونیم

 حسن جعفری

 باشیم

یا نباشیم

تصمیم با تو ست .

۱۳۸٧/٦/۱٦ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

2-کلاغ حلزونی

--------------------------------------------

 فرض کن

فرضا تو پیاده روی یه خیابون داری میری

بغل خیابون پر شمشاد

یه حلزون توی پیاده رو

ای وای کسی زیر پاش لهش نکنه

برش میداری میزاری تو شمشادها

خوشحال از حس خوبت

چقدر ماهی تو

درونت بتو میگه

نجوای خصوصی

افرین

ولی

ولی

ببین!!!

از کجا معلوم همین یه ساعت پیش

این شمشادهارو سم پاشی نکرده باشن ؟؟

هان

کشتیش

بیرحم

قاتل

اون که داشت از مرگ فرار می کرد !

حالا حالت چطوره ؟؟

خوبی ؟

نه بالا نیار !اتهوع

زندگی اونجوری که فکر میکنی نیست

من ؟؟

چکار می کردم ؟

من

اوووووووووووووووممممممممممممممم

(دارم فکر می کنم صبر کن!!)

هیچی از بغلش رد میشدم و از دیدنش لذت .

قضاون انسانی عکس گرفتن از پدیده هاست

کاشکی بلد بودیم فیلم بگیریم

کاشکی .

 

 

۱۳۸٧/٦/۱٤ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()

1-کلاغ پولیس

---------------------------------------------

 مثل کلان شهرهای دیگه است

اونم زندگی می کنه

اونم کروموزم D N A داره

داره

دستکاریش می کنه

کوچه ها رو می سازه

و

خاطره هارو تخریب می کنه

با ساختن کوچه ها شادی نمیاد

شادتریم الان

؟؟؟

و تو ناظر از بین رفتن چیزایی میشی که دوستشون داشتی

اونجا تنها می مونی

و می ترسی

تا حالا چیزیو گم کردی

بدنت سفت میشه

قلبت شروع می کنه به تیر کشیدن

توی دلت خالی میشه

مثل اسانسور سواری

فضای امن عادتها از بین میره

و تو می ترسی

غریبه میشی

حتی اگه احمقانه هر روز سلام کنی به دیگران

سلام های احمقانه

 

 

 TEHRAN POLICE

یک کلان شهر

وتو  می ترسی

 

فضایی شلوغ بی هویت

و دیگر لذت دیدن سیاه بازی در لاله زار را بگور خواهی برد

و خوردن ساندویچ های پرسی داوود جهود رو کنار سینما متروپل

یک بلیط برا دو فیلم

و نماشاخانه هاییکه فروشنده لامپ کم کصرف شده اند

بورس الکتریک

قنادی نوشین فقط یه تابلو است

و مخروبه ای بیش نیست

اولین کافه گلاسه هارو بیاد میاری در انجا

دیگر مغازه ها را حفظ نیستم

دیگر کوچه ها رو حفظ نیستم

راه میروم و می نگرم

راه میروم و می نگرم

سینما همای با فیلم های هندی خانوادگی

اسمی است

دیگر خانواده معنی ندارد

و گوسفندان بع بع رضایت از خوردن علوفه را دکلمه می کنن

راه میروم و سعی می کنم بیاد اورم 

 خیابانهارا

کوچه هارا

مغازه ها را

ولی

حتی دیگر بیاد هم نمی توانم بیاورم

روزی میرسد

که دیگر حتی بیاد نخواهیم اورد چه بودیم و چه شدیم

راه میروم

راه میروم

و چشمهایم رو می می بندم

چشمانی کاملا بسته ..................

۱۳۸٧/٦/۱٤ توسط اقای کلاغ | پيام هاي ديگران ()



صبر کن

 

اقای کلاغ

مهر ۸٧
شهریور ۸٧

RSS 2.0

?

Weblog Theme By Blog Skin